سلام
دچار یه جور نگرانی شدم، ترس از دست دادن، ترسی که همیشه یدک میکشم
دیروز متوجه اون شدم و چقدر سریع دیشب تمام رفتارم رو تحت تاثیر قرار داد!!! اونقدر سریع که متوجه نشدم چه اشتباهی مرتکب شدم، کلا سیستم تصمیم گیریه مغزم رو نشونه رفت و مجبور به انکار همه چیز شدم!
با مقدمه بالا میخوام حس خودم رو از رفتاری که بروز میدم بیان کنم و تحلیل خودم رو بگم، خیلی دوست داشتم جامعه شناس یا روان شناس بشم ولی مثل اینکه هوش ریاضی بالا جز مهندسی برای آدم انتخابی نمیذاره !
به بحث بالا برمیگردیم، چشم هام رو باز کردم، منظره ای که دیدم یه باغ بود که اکثر درختاش برگ نداشتند، این باغ تصویر زندگیه منه، با هوش بالا ، موقعیت اجتماعی خوب، خانواده سطح بالا، ولی دستاورد ضعیف! محیط کشت تقریبا فراهم بوده ولی باغبان زیاد به فکر نبوده، البته ریشه های درخت هم زیاد قوی نبوده که بتونه درخت رو تنومند کنه
تصویر بالا من رو به لرزوند، متوجه شدم که کار برای انجام دادن زیاد دارم، در یک نمای ابتدایی 5تا فرایند جدی جلوی چشمم اومد :
-TOEFL & APPLY
-گرفتن توصیه نامه از اساتید
-نوشتن SOP
-گذراندن کارآموزی
-انجام پروژه کارشناسی
-امتحانات پایان ترم
در این بین اشتباهات خودم و خانواده و جامعه، همچنین از دست دادن فرصت ها، عقب افتادن از همرده های خودم، یکسال عقب افتادن ، نداشتن منبع درآمد، نداشتن اعتبار کاری و بسیاری از مسائل دیگه تحمل وضع موجود رو سخت تر میکنه.
احساس کردم که باید تلاشم رو بیشتر کنم، در این بین کم کردن ساعت های تفریح و کنار گذاشتن تلفن همراه اولین کمک بود
البته وقت من تماما مال خودم نیست و قطع هرکدام از این ها تبعات دیگری هم داره
نتیجه اینکه یک دغدغه جدید هم ایجاد میشه و اون مدیریت زمان و مدیریت منابع هست
بنابراین وارد شدن به این بحث یکجور فشار شدید بر من ایجاد کرد که هضمش زمان میبره، ولی یه جراحیه باارزشه
نکته بعدی دعوای دیشب به علت عدم تمرکز حواس بود که خب تبعاب بدتری هم داشت، دلخوری پدر که ناراحتی درونی خودم رو به همراه داشت!
همه این ها من رو در یک موقعیت ویژه قرار میده که آزادی عمل رو از من میگیره و این برای من مثل سم میمونه، انگار تو زمین خودم نیستم و احتمال اشتباه و ضعف رو بالا میبره، در حالی که استعدادهای من در فضای فکریه خودم شکوفا میشه!
اما برگردیم به ابتدای بحث، ترس از دست دادن، اینکه برای انجام امور مهم زندگیم باید با بسیاری از علایقم قطع ارتباط کنم ( ولو برای مدت محدود و یا برای چندسال یا مادام العمر ) من رو سخت درگیر کرده، طوری که چسبندگی پیدا کردم و هر تغییری احساس اضطراب در من ایجاد میکنه که خب اینقدر بالا به نظرم طبیعی نیست.
راهکار پیشنهادی خودم درخواست کمک از اطرافیان هست و استفاده از ظرفیت های بالقوه خودم که هنوز بروز نکرده، همچنین مواجهه با شرایط جدید که میتونه من رو به حالت عادی برگردونه می باشد.
از م. ع. عزیزم می خوام که نظر خودش رو درباره این موضوع برام شرح بده
امضا : محمد حسین به تاریخ 89.3.20 ، ساعت 00:40 بامداد